مهر مادری
دکتری برای خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مادرت به عروسی نیاد ان جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت در سن یکسالگی پدرم مرد و مادرم برا اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خونه های مردم رخت ولباس میشست حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است نه فقط این بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است به نظرتان چکار کنم استاد به او گفت از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مادرت را بشور فردا نزد من بیا بهت میگم چکار کنی وجوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد زیرا اولین بار بود که دستان مامانش در حالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده وتماما تاول زده وترک برداشته اند را دید طوری که وقتی اب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت ممنونم که راه درست رابهم نشون دادی من مادرم را به امروزم نمی فروشم چون اون زندگی را برای اینده من تباه کرد...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۸:۹ ق.ظ توسط علیرضابخشی
|